Breaking down cultural barriers
Transposer une culture dans une autre par delà les barrières culturelles

Thursday, 20 August 2009

Ahmad Shamlu : Thickets of Mirrors

Lantern in hand,
Lantern ahead,
I come forth to fight darkness.

With the endless sway of rocking,
The cribs of weariness
Are now still
And a single sun
Sets fire to the cinders of galaxies
In the vastness of the deep.

Lightning’s wild shriek,
As the thunderhead
Is breeched
in the womb of an eager cloud,
And the silent pain of labor,
When the grape starts to bud
at the curling tip of a long stem…

In all, my scream
Is a flight from pain,
Because in the cruel night,
With hopeless fervor,
I was praying for a full sun…

And you have come from the suns,
You have risen from many a sunrise,
From mirrors and silken stuff.

In a space,
Where neither fire nor God existed,
With hopeless prayer
I implored your image and your trust.

A surging torrent
Within the spin of twin deaths
And of twin isolations
In empty space,
(Such are your trust
and your vision.)

Your elation
Is both serene and savage.
In my bare hands, your breath is song
and foliage.

I am rising again.

Lantern in hand,
Lantern in my heart,
scraping the rust off my tarnished soul,
Setting a mirror to face your mirror,
I turn you into
An infinity.

Translated by Tatul Sonentz
from the Armenian version by Norvan

باغ ایینه

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

No comments:

Post a Comment