Breaking down cultural barriers
Transposer une culture dans une autre par delà les barrières culturelles

Sunday, 22 November 2009

Forough Farrokhzad - REBIRTH

My whole being is a dark mishap
which repeated in itself
will take one to the dawn of creation
growth and eternity…

In this mishap I have sighed Ah!
as one sighs Ah!, in a mishap…
I have linked me to tree to water and fire…
Perhaps life is a long street where each day
a woman passes with a basket…
Life perhaps is a rope with which a man
hangs himself from a limb…
Life is perhaps a child on his way back from school…
Life is perhaps lighting a cigarette
in the tranquil interval between two embraces,
or the casual ritual of a passer by with a vacant smile
and tipped hat greeting another with “g’morning…”
Perhaps life is that incarcerated instant
When my gaze decomposes itself
In the melody of your eyes…

And in this awareness
I shall conjugate with the moon’s insight
and the discovery of the zenith in a room
that has the dimensions of a solitude…
My heart, made to measurements of one single love
Wonders at the simple pretexts for its happiness
At the decline of the beauty of flowers in a vase
At the seed you have planted in the flower bed of our house
And at the song of the canaries -- infinite as a skylight…

Ah...
This is my destiny.
This is my destiny.
My destiny is the sky that the hanging of a curtain will deny me.
My destiny is the descent on an abandoned stairway
and arrival at an alien somewhere in decay
My destiny is a mournful stroll in the garden of memory
and in the sorrow of a dying voice that says
I love your hands…

I plant my hands deep in the soil…
They will turn green, I know,
I know I know…
And the swallows will lay eggs in the
palm of my hand with ink soiled fingers…

I hang onto my ears earrings
of twin red cherries
and on my nails I stick petals of dahlias…
There is a street where
boys who were in love with me
with the same tousled hair and thin necks
and skinny legs still dream of the demure smile of a little girl
whom the wind carried away one night…

there is a street which my heart has robbed
from the neighborhood
of my childhood…

The trip is designed in the line of time
and to make the sterile line of time pregnant with form
a design from a conscious scheme returns
through enticing mirrors…

And this is why
one dies
and another stays.

No fisherman looking into a small river
flowing into a low lying field
will ever fish a pearl.

I know a tiny morose fairy residing in the sea
who gusts her heart into a small reedy flute
humming, slowly, slowly…
Just a small sad fairy
who dies at night after a kiss
and rises at dawn
with a kiss…


Forough Farokhzad
Translated by Tatul Sonentz
from Sylvie M. Miller's French translation

تولد دیگر
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

No comments:

Post a Comment