ces moments brefs et froids,
tes yeux sauvages, silencieux,
lèvent un mur autour de moi
Je fuis sur les chemins perdus
jusqu’à ce que des champs paraissent sous la poussière de la lune
jusqu'à ce que nous ne fassions
qu'un
dans les sources de lumière
jusqu'à la brume chamarrée des chaudes matinées d'été
Je fuis jusqu'à ce que ma robe déborde de lys du désert
jusqu'à ce que nous entendions
tous deux
le coq qui appelle depuis le toit du villageois
jusqu'à ce que de tout son poids
mon pieds foule l'herbe du désert
ou que je m'y désaltère
de rosée froide
jusqu'à ce que sur une grève
vide
du haut de ses rochers
perdus dans l'ombre nébuleuse,
j'échappe aux choréographies
des tempêtes sur la mer
jusqu'à ce qu'en un soir lointain,
- comme les pigeons sauvages,
j'entreprenne le parcours
des champs, du ciel, des montagnes
jusqu'à ce que les oiseaux
du désert
crient de joie
d’entre les broussailles sèches
je t'échappe pour que - loin de toi
je trouve le chant de l’espoir, ainsi que tout ce qu’il contient
Mais avec leur cris éteint
tes yeux me brouillent le chemin
vers la pesante grille d'or
qui conduit au palais des songes,
levant un mur autour de moi, comme la destinée d'un jour,
au plus fort de son mystère
j'échappe à l'envoûtement des victimes hésitantes,
je me défais comme le parfum de la fleur coloriée
des songes,
m’agrippe à l'onde des cheveux de la nuit dans le zéphyr,
m'en vais accoster le soleil
Dans un monde qu'un confort perpétuel a endormi
je trébuche avec douceur sur un nuage doré,
la lumière lance ses griffes
au travers du ciel égayé,
en une harmonieuse esquisse
C'est de cet endroit-là qu'heureuse
et libre, je fixe mes yeux
sur un monde où le sortilège
de ton regard construit un lien avec un regard confus
Un monde où tes yeux envoûtants,
au plus fort de leur mystère,
lèvent un mur sur leur secret
Forough Farrokhzâd -
traduit du persan par Sylvie M. Miller
دیوار
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار میسازد
می گریزم از تو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان
می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را
می گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را
در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را کوهها را آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو را
و درون شهر ...
درب سنگین طلایی قصر رویا را
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار میسازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار میسازد
عاقبت یکروز ...
میگریزم از فسون دیده تردید
می تروام همچو عطری از گل رنگین رویا ها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید
نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور میریزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشمم تار میسازد
دیده میدوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار میسازد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار میسازد
می گریزم از تو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان
می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را
می گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را
در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را کوهها را آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو را
و درون شهر ...
درب سنگین طلایی قصر رویا را
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار میسازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار میسازد
عاقبت یکروز ...
میگریزم از فسون دیده تردید
می تروام همچو عطری از گل رنگین رویا ها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید
نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور میریزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشمم تار میسازد
دیده میدوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار میسازد
No comments:
Post a Comment