We were one
With the highest suns
Burning without a cry amidst
The grey ashes of an oven
For a lifetime
He went like a shooting star
I remained with the ashes and their own grey destiny
Keyvan turned into a star
To shine a light of hope above
The dreariness of our night
Keyvan turned into a star
So that he’d show the way to dawn
To those people who cannot sleep
Keyvan turned into a star
To let us know that a fire
Will be fire when
only
It is burning from within
Setting this grey night aflame
I, throughout this winter solstice,
Would put inside his shining hands
My own disillusioned one
I, throughout this winter solstice,
Would rekindle my radiant faith
With the star beam of his light
Keyvan himself was a star
Drawing his own life from light
Passing away in the light
He has remained within our eyes
So that we could entrust his gift
To the rising dawn ahead
Houshang Ebtehaj
adapted from the farsi
by Sylvie M. Miller
ما از نژاد آتش بویدم
همزاد آفتاب بلند اما
با سرنوشت تیره خاکستر
عمری میان کوره بیداد
سوختیم
او چون شراره رفت
من با شکیب خاکستر ماندم
کیوان ستاره شد
تا برفراز این شب غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپید را بشناسند
کیوان ستاره شد
که بگوید
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خویش بسوزد
وین شام تیره را بفروزد
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
دردستهای روشن او می گذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان آفتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
کیوان ستاره بود
با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم
همزاد آفتاب بلند اما
با سرنوشت تیره خاکستر
عمری میان کوره بیداد
سوختیم
او چون شراره رفت
من با شکیب خاکستر ماندم
کیوان ستاره شد
تا برفراز این شب غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپید را بشناسند
کیوان ستاره شد
که بگوید
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خویش بسوزد
وین شام تیره را بفروزد
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
دردستهای روشن او می گذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان آفتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
کیوان ستاره بود
با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم
هوشنگ ابتهاج
No comments:
Post a Comment